باب تنگل

فرهنگی ادبی هنری

دوباره
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳  کلمات کلیدی:

     سلام به همه خصوصا به ساکنان دنیای بی کران وبلاگ نویسان بعد از گذشت حدود دوسال از اخرین مطلبم در وبلاگ باب تنگل این بار با شوقی مضاعف وارد دنیای وبلاگ نویسان شده ام با همان موضوعات ادبی تاریخی و فرهنگی به امید انکه مخاطبان اندک وبلاگ باب تنگل را دوباره ملاقات کنم و از خواندن پیام هایشان لذت ببرم ومهمتر ازهمه ... پرچانگی بس است! از اواخر این هفته در خدمت دوستان هستم . بدرود .


 
احمد محمود
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

                                                               داشتم مستند احمد محمود اثر بهمن مقصودلو را می دیدم رمان نویس مطرحی که اکنون در بین ما نیست . مستند جالبی بود نگاهی گذرا و خیلی سریع بر زندگی این نویسنده دوست داشتنی داشت . احمد محمود در باره دیدگاههای خودش حرف می زد گهگاهی قسمت بسیار کوتاهی از داستانش را می خواند جای تاسف است که اکنون در بین ما نیست هرچند اگر هم بود چندان تفاوتی نمی کرد چون ما به داشته های فرهنگی مان انچنان که شایسته است اهمیتی نمی دهیم و وقتی به فکرشان می افتیم که دیگر در بینمان نیستند  ان وقت اسمشان را در بوق و کرنا می کنیم و... (بجویی و دیگر نیابی مرا      بگویی دریغا اوستای من ) . یکی از جملات احمد محمود بسیار تامل بر انگیز بود در پاسخ روایتگر فیلم که می پرسید اگر یک بار دیگر متولد شوی چه می کنی گفت : اگر یک بار دیگر متولد شوم فکر نکنم دوباره نویسندگی را دنبال کنم یک شغل معمولی که زندگیم را تامین کند انتخاب می کنم ببینید بر این نویسنده بزرگ چه رفته است که چنین می گوید امثال احمد محمود بسیارند که به جای اینکه مانند همقطارانشان درفرنگ در ناز و نعمت زندگی کنند چنین می اندیشند احمد محمود دیگر نیست ای کاش به انها که هستند بیشتر اهمیت می دادیم و باور کنیم این بزرگان کمتر از اثار وابنیه تاریخی فرهنگی  مان نیستند وبحق خود واقعی تاریخ و فرهنگ  اند.

حالا که خوب فکر می کنم شاید بتوانم معنی پک زدنهای ممتد و مداوم احمدمحمود به سیگار رابفهمم. باور کنیم احمد محمودهای بسیاری هنوز در بین ما هستند .


 
سفر به دیار شاه نعمت الله ولی
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  کلمات کلیدی:

       در تعطیلات عید امسال فرصتی پیش امد تا به شهر کرمان (زادگاهم ) مسافرت کنم .تا هم با دوستان و همکارانم دیدوبازدیدی داشته باشم و هم از شهر ماهان دیدار کنم و گزارشی برای وبلاگم تهیه کنم .

     ساعت 12شب از یزد به طرف کرمان حرکت کردیم هوا بهاری و مطبوع بود نسیم خنک و روح نوازی می وزید جاده بسیار شلوغ بود صبح خیلی زود به کرمان رسیدیم مدتی در شهر کرمان گردش کردیم تا ساعت هفت صبح شد با دوستم رضا تماس گرفتم و روز اول میهمان دوست و همکارم رضا شدیم به خانه او رفتیم و پس از صرف صبحانه مدتی استراحت کردیم وساعت 11با او به طرف ماهان دیار شاه نعمت الله ولی حرکت کردیم نیم ساعت بعد ماهان بودیم.

      ماهان را همه ی ما با باغ شازده (شاهزاده ) می شناسیم اما در اصل ماهان شهر شاه نعمت الله ولی عارف و درویش صوفی مسلک است به بقعه شاه نعمت الله سرزدیم بنایی قدیمی که قدمت ان به قرن نهم هجری و دوره تیموریان می رسد . مسافران بسیاری در حال بازدید از این اثر شگرف تاریخی بودند حسینعلی خان گروسی والی کرمان در دوره قاجاریه در ورودی این بنا خفته است گچ بری -کاشی کاری - نقاشی -خطاطی و حجاری در جای جای این بنا به چشم می خورد شروع ساخت این بنا که گنبد خانه ان است به سال 840هجری قمری و اخرین توسعه به سال 1332باز می گردد .

     قدمت این بقعه به قرن نهم و دوره تیموری باز می گردد . شاه نعمت الله ولی در حلب سوریه به دنیا امده مدتی در حجاز به سر برده سپس به شمال ایران زمان گورکانی می اید و در مناطق قفقاز و ترکمنستان به سر برده سپس به کرمان و ماهان امده و در انجا ماندگار شده و به تربیت مریدان و و شاگردان مشهورش پرذاخته و در این شهر خانقاهی ساخته است . بقعه این درویش بزرگ وسعت بسیاری دارد و یکی از بناهای باشکوه شرق ایران است بنایی خشتی که در پیرامون خشت ها تبدیل به اجر شده اند . سبک معماری همان معماری دوره گورکانی است که در دوره های بعد توسعه ان متناسب با معماری اولیه ان است . در ادامه از روستای محل تولد دوستم رضا که در نزدیکی ماهان است به نام سه کنج دیداری داشتیم سه کنج مدفن عارفی به نام شیخ علی بابا است

      حدود 5سال بود که کرمان را ندیده بودم در این مدت شهر کرمان توسعه ی زیادی کرده و یک بزرگراه با نام هفت باغ از کرمان تا ماهان کشیده شده که با سایر بزرگراهها کمی فرق دارد این بزرگراه که در حال تکمیل شدن است چندین باند دارد باند مختص دوچرخه -اسب - اتومبیل - پیادها - موتورسیکلت و ... تازه در اطراف این بزرگراه ویلاهای بسیاری درحال ساخت است از مجتمع های سیاحتی استخر سالن های ورزشی و... هم غفلت نشده خلاصه این بزرگراه چون در منطقه خوش اب و هوا و تاریخی قرار دارد برای خودش حرفهای بسیاری دارد در واقع یک شهر خطی است .

     اولین روز سفرم به کرمان یا بهتر بگویم شهر ماهان دیار شاه نعمت الله ولی این گونه گذشت . نکته جالب دیگر این که دوستانم سید علی و رضا هر دو بابا شده اند و بچه هایشان حدودا 3ساله هستند هرچند از قبل این موضوع را شنیده بودم اما شنیدن کی بود مانند دیدن . مسافرت خوبی بود .خوش گذشت .امید که به همه ی شما هم خوش گذشته باشد


 
چه کسی 22سال برای پدر بزرگهایمان قصه می گفت؟
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی:

             امروز صبح به مدرسه رفتم تا با اعطای پیک نوروزی به دانش اموزانم اخرین روزاز سال تحصیلی در سال کهنه را پایان دهیم تا ساعت ده صبح با دانش اموزان در مدرسه بودیم پیک نوروزی که به دست بچه ها رسید همه بال دراوردند چون قرار است مدرسه مایکی از مراکز اسکان مسافرین نوروزی باشد قرار گذاشتیم تعدادی از روزنامه دیواریهای برتر و همچنین کاردستی های جالب را در معرض دید ساکنان کلاسمان قرار دهیم وقتی تو انبار مدرسه به دنبال کاردستی ها می گشتیم (اخه کارهای بچه ها که از نمایشگاه برگشته بود تو انبار ولو شده بود )چشمم به یک دسته کتاب که گوشه انبار خاک می خوردند افتاد از ان جایی که یکی از چیز هایی که توجهم راجلب می کند کتاب است نگاهی به انها انداختم .یکی از کتابها را به دلیل موضوع جالب ان قابل معرفی به دوستان دانستم .کتاب چاپ سال٧٣بود همان سالی که وارد اموزش و پرورش شدم .اما موضوع کتاب فضل ا... مهتدی (صبحی ) بود . به دلیل اینکه به ادبیات علاقه دارم نام او را به عنوان یکی از گرد اورندگان افسانه های عامیانه شنیده بودم امانمی دانستم وی اولین قصه گوی ظهر جمعه رادیو ایران بوده(١٣١٩ )از وی با نام صبحی به عنوان فعالترین گرد اورنده قصه های عامیانه یاد می شود .صبحی در واقع این کار را به عنوان حرفه اصلی و محور فعالیتهای خود قرار داد تا انجا که موفق شد ظرف مدت ٢٢سال لااقل هفت مجوعه از این افسانه ها و قصه هارا گرد اوری و منتشر کند و دستمایه ای غنی برای نویسندگان پس از خود به ارث بگذارد.

     یکی از اثار او کتاب صبحی است که خاطرات زندگی او در باره امر بهایی است .فضل ا... مهتدی یا همان صبحی زندگی پر فراز ونشیبی داشته است . وی از پدر ومادری معتقد به بهائیت زاده شده ودر هیاهو های این فرقه رشد و نمو یافته وی در ابتدا اعتقاد محکمی به بهائیت داشته تا جایی که به عنوان مبلغ بهائیت فعالیت بسیاری نموده .    صبحی بر مبنای علاقه شدید خود به بهائیت برای دیدار عبدالبها با اولین کاروانی که از تهران به دیدار عبد البها می رفت رهسپار حیفا گردید . وصف الحال شیفتگی اش برای دیدن عبد البها را در کتابهای ((پیام پدر))و ((خاطرات زندگی در باره امر بهایی)) نوشته است . خلاصه به دیدار عبدالبهاء رفت وبه دلیل خط نیکو وصوت نیکو تر مورد توجه عبدالبها قرار گرفت و به عنوان منشی مخصوص وی در حیفا ماند .

      مدتی در حیفا بود تا اینکه صبحی را برای تبلیغ بهائیت به ایران بازگرداندندچندی نگذشت که عبدالبها فوت کرد.مدتی به تبلیغ بهائیت پرداخت ام به مرور به باورهای خود بی اعتقاد گشت واز کیش بهائیت خارج گردید ومسلمان شیعه گردید و به این جهت مورد ازار واذیت بهائیان قرار گرفت اما به جهت فعالیت در گرداوری افسانه های عامیانه همچنین قصه گویی در رادیو مورد توجه مردم قرارگرفت .

     سرانجام فضل الله مهتدی معروف به صبحی اولین قصه گوی ظهر جمعه رادیو ایران در روز پنجشنبه ١٧ابان١٣۴١به دلیل بیماری درگذشت وی از سالهای ١٣١٩به مدت٢٢سال به قصه گویی مشغول بود و پس از درگذشت وی به مدت ١٠سال نوارهای قصه او مجددا پخش می شد .روحش غریق رحمت باد .

      اثار وی عبارتند از: ١- کتاب صبحی ٢- افسانه ها  (دوجلد ) ٣- حاجی ملا زلفعلی  ۴-داستانهای ملل  ۵- افسانه های کهن (دوجلد) ۶- دژ هوش ربا  ٧- داستانهای دیوان بلخ       


 
کجایی روزگار خوش کودکی ...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

        امروز صبح فرصتی دست داد تا با بچه ها به اردویی یک روزه برویم تا اخرین روز درس و مدرسه در سال  جاری را بیرون از مدرسه و در دامن طبیعت بگذرانیم تصمیم گرفتیم به پارک کوهستان برویم تا هم به مدرسه نزدیک باشد وهم جاذبه های یک محیط طبیعی را داشته باشد . اگر شما هم در ایام تعطیلات عید به یزد امدید پارک کوهستان را فراموش نکنید پارک ١٧شهریور و پارک غدیر و پارک بزرگ شهر (که به همت زرتشتیان یزد ساخته شده ) مکانهای مناسبی برای سکونت در محیط باز هستند حالا  که از موضوع بحث خارج شدیم بگذارید سایر نقاط دیدنی یزد را که برای مسافرین جذابند را نام ببرم یزد دو امامزاده دارد که مقبره های باشکوهی دارند که زیارت قبورشان روح نواز خواهد بود . مسجد جامع یزد قدمت چند هزار ساله دارد.اتشکده زرتشتیان بسیاردیدنی است. مدرسه ضیائیه باغ دولت اباد با بادگیرهای بلندش که بزرگترین  بادگیر جهان است و مکانهای دیدنی بسیاری که از دیدنشان لذت خواهید برد . خلاصه امرو با دانش اموزان مدرسه وهمکاران به پارک کوهستان رفتیم و کار جالب بچه ها این بود که در انجا به جبران اینکه لحظه تحویل سال از هم دورند یک سفره هفت سین بلند و طولانی انداختند تا به ما بزرگترها بفهمانند انها به باهم بودن بیش از ما می اندیشند و میل دارند. روز قبل از اردو وقتی دانش اموزان پیشنهاد انداختن سفره هفت سین را دادند چندان موافق نبودیم و لی وقتی اصرارشان رادیدیم موافقت کردیم امرو وقتی شکوه ان سفره ساده اما شاداب را دیدیم به خودم گفتم بچه ها چیزهای زیادی برای اموزش به ما دارند و ما غافل از ان هستیم. کاش ما می توانستیم برای لحظاتی هم که شده کودکی خود را باز یابیم و با هم مهربانتر از این که هستیم باشیم ایا می شود؟ افسوس که خودخواهی ها و ...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

 


 
ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ...
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

               یکی از غم انگیز ترین خاطرات دوران معلمی وزندگیم سرنوشت یکی از دوستان وهمکارانم بود که هرگاه به فکر او می افتم شدیدا متاثر می شوم سال اولی که به استخدام اموزش و پرورش درامده بودم در روستایی که اموزگار بودم هم اتاقی ام ٢نفر سرباز معلم بودند که در پایه های چهارم و دوم تدریس می کردند به نامهای علی ضیا و علیرضا اسدی  علیرضا جوانی خوش مشرب و بلند پرواز بود و صدای دلنشینی داشت به ورزش علافه زیادی داشت وبه بچه ها عشق می ورزید وسال دوم و پایانی خدمت سربازی اش را به عنوان سرباز معلم می گذراند خلاصه ان سال گذشت و خدمت سربازی ان دو دوست وهمکارم هم به پایان رسید سال بعد که به محل کارم امدم وقتی از دوستان احوالشان را جویا شدم گفتند علی فعلا بیکار است و علیرضا در یک کارخانه پیچ و مهره سازی در کرمان مشغول کار است چند باری هم تلفنی باهم صحبت کردیم از اینکه از مدرسه وبچه ها دور شده بود ناراحت بود ولی هنوز شادابی وامیدواری خود را از دست نداده بود می گفت :درست است که معلمی را نمی توان با شغل کنونی ام مقایسه کرد ولی سرچشمه خوشبختی در درون انسان است تعجب می کردم چطور با شغل سختی که دارد باز هم این طور مثبت فکر می کند و شاداب است انگار زندگی اش تغییری نکرده . اما نیمه های مهر وقتی از یزد به روستای محل تدریسم در گلباف کرمان رفتم اگهی تسلیتی در تابلو اعلانات مدرسه مرا شدیدا متاثر کرد بله ان جوان خوب و دوست داشتنی بر اثر انفجار پمپ پرس کارخانه مرحوم شده بود .هنوز که هنوز است حرفهایش در گوشم است چه خوب است ما هم به مظاهر زندگی را با خود زندگی عوضی نگیریم باور کنیم که خوشبختی در همین نزدیکیها و در درون ماست این بزرگترین درسی است که علیرضا به من داد هرچند هنوز به خوبی ان را فرانگرفته ام امیدوارم روح ان معلم سخت کوش و تلاشگر قرین رحمت و شادی باشد    


 
← صفحه بعد